در حال خشک شدنم. آب شدن. فرو ریختن. خوابم نمی برد و تو فکر می کنی شب ها به سان یک جغد، بیدارم. دایی می خواهد مرا با کسی آشنا کند. پسری با قد بلند. مهندس مکانیک! من به تو فکر نمی کنم. به خودم فکر می کنم. به اینکه می توانم یاباز هم جا می زنم؟ چقدر خسته ام. حوصله ی آدم جدید را ندارم. انگار حرفی برای زدن ندارم...ازکسی شنیده بودم از خانم ک جواب رد شنیده بودی. نمی دانست در برابر چه پیشنهادی. باید به تو حق می دادم؟ چون من نبودم، چون به قول خودت سه ماه باتوحرف نزدم، تو باید می رفتی؟ اگر من با تو حرف نزدم، تو هم با من سخن نگفتی. من اما ماندم...چند سال؟ تو نبودی اما من بودم. انگار بار همه چیز را یک تنه بر دوش می کشیدم. خسته ام هنوز. هنوز و شاید تا همیشه. راه بازگشتی نمانده. کاش این را خودت بفهمی. پیش از آنکه من مجبور شوم بگویم. چون من شهامت گفتنش را ندارم. شهامت دوباره قهرکردن و رفتن ندارم. کاش خودت بفهمی که هیچ راهی نمانده برای دوست داشتن. برای ماندن. کاش...
خنده ای با لذت لب دنیا رو پیمود
واژه ای با وسواس پی معنای خود بود
لحظه ای بی تکرار که ولی رفته از دست
از سر بی خوابی، دل به امکان خود بست
خونه باماه آمیخت،
گریه پوسید.
نور خورشید، آرام، سایه رو بوسید
غیر ازین ها اینجا خبری نیست
مثل هرروز اما جای تو خالیست.
خالی بی پایان،
صورت تازه ی توست.
هر شب و روز اینجاست
فکر آغازی از نوست.
یک شب از این شب ها،
یا که یک روز زیبا،
گذر عمر شاید
بشه آهسته از ما
برچسب:
نویسنده: پرهام خوشنام
تاريخ: چهارشنبه
17 آبان
1396 ساعت: 10:52