خرید بک لینک
حواسم که پرت می شود، یادم می رود نباید به تو فکر کنم. که ...چطور باید به زبان بیاورم هر چه در دلم هست؟ چطور ببخشمت برای روزهایی که نبودی؟ منظورم از بخشش، فرصت دوباره دادن به توست. رفاقت حتی. چیزی مانعم می شود. شاید بخشیدن با رها کردن فرق دارد. شاید من تو را رها کرده ام، نبخشیده ام...هرچند دلم برایت گاهی تنگ می شود. اما وقتی یادم می آید چه چیزهایی از تو دیدم، که چطور با بی تفاوتی با آن دختر از کنارم رد می شدید و او درست کنار تو می نشست، روی صندلی ماشینت...ومن فقط نگاه می شدم و لحظه لحظه ریشه ی تو را درونم میخشکاندم...حالا برگشته ای و می خواهی ریشه ات را آب بدهی؟ ریشه ی خشک شده مگر جان می گیرد؟ نه، شاید هم برگشته ای که حالم را ببینی. سرک بکشی و باز بروی. تو برای من آن نمی شوی که بودی. هرگز به جایگاه قبلی ات باز نمی گردی. چیزی درون من عوض شده. چیزی که خودم هم نمی دانم چیست. یک احساس سراسر تناقض وار نسبت به تو در وجودم می جوشد. عصیان می کند و من نمی دانم چیست...چیزی در من مانع می شود اجازه دهم آن ریشه جان بگیرد. واین همان اتفاق است...نباید آن طور می رفتی...کاش این را می پذیرفتی. حالا اگر تا انتهای دنیا بگویی از کاه کوه ساخته ام، باورم نمی شود. چه فایده؟ دوست داشتنت چه معنایی دارد وقتی حتی نمی پذیری که اشتباه کرده ای...

می خندی تا دنیا رنگی تازه شود

با لبخندت شادی بی اندازه شود

میخندی تا خوش بنشینی در باور من

می خندد همراه تو اشک آخر من

بنشین لحظه ای رو در روی من،

چایم را با عطرت هم بزن

بنشین تا شود نقش فال ما،

نقش هم فردا شدن...

می خوابم تا رویای لبخند تورا

رویای شیرین چای و قند تو را

می خوابم تو مثل هر شب در خواب منی

می خوابانم این چشمان پابند تو را

برچسب: نمیابمت, نویسنده: پرهام خوشنام تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 10:52

صفحه بندی