خرید بک لینک

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶


پدربزرگ

همین کم بود که پدربزرگ به این روزبیفتد...سرهنگ ارتشی که عمری ریاست کرد...حالا...من دیگر توان ایستادگی ندارم. تحمل درک کردن هم ندارم. تحمل شنیدن حرفهای پدربزرگ راهم ندارم. وقتی دستش راگرفتم وگفت فکر نمیکردم روزی این قدر ناتوان شوم. وخب مساله ناتوانی نیست...مشکل مغزی ست...شاید سکته شاید هم چیزدیگریست. نمیدانم...خدایا چقدر اشک؟ چقدر اشک بریزم تا پاک شوم ودست ازسرم برداری؟ توکه میدانی چقدر دوستش دارم. میدانی برایم اسطوره است، تمام زندگی ام است. تمام کودکی ام...میدانم مرگ حق است. انتظارندارم تاابد برایم نگهش داری اما...نمیشود کمی بیشتر صبرکنی؟ نمیشود حداقل ببیند دفاع میکنم؟ نتیجه اش راببیند؟ نمیشود ازدواج یکی از ماراببیند؟ میشود عجله نکنی؟ میشود این مرد راازمن نگیری؟ مردی که گاهی حس میکنم بیشتر ازپدرم برایم پدربوده...تمام زندگی من این مرداست. خودت میدانی...میدانی که مرااوبزرگ کرده. اوتربیت کرده...چه طور کناربیایم بانبودنش؟

نوشته شده توسط مرگارو در ساعت 12:18 | لینک |

برچسب: پدربزرگ, نویسنده: پرهام خوشنام تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی