خرید بک لینک

چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶


روزمرگی

سردرد گرفته ام. مرا چه به شرکت در مراسم روضه خوانی؟! وصله ی ناهمگون بودم. میان زنانی که هفت قلم آرایش کرده و با آن تکه پارچه های روی بدنشان که مثلا لباسشان بود، قرآن می خواندند! چند کیلو طلا هم به خودشان اویزان کرده بودند برای خالی نبودن عریضه! جالب بود با آن لباس ها و سر و وضع چنان از ته دل بلند زیارت عاشورا را می خواندند که ... می دانم عقاید هرکس برایش محترم است اما چندان لزومی ندیدم شبیه آن ها شوم. شاید برای همین زیاد نگاهم می کردند. با آن پیراهن راه راه ساده و شال نخی که ماماسی برایم با قلاب بافته بود، با یک شلوار جین ساده که هیچ جایش زخم نبود، شاید زیادی وصله ی ناهمگون بودم. شاید هم چون لب هایم تکان نمی خوردند و دستم را به سمت سقف دراز نمی کردم و به هنگام سجده، سجده نمی کردم و به هنگام سینه زنی، از حلقه شان خارج شده بودم و سینه نمی زدم...نمی دانم...
به یک بار رفتنش می ارزید. نمردیم و مجلس دعا هم دیدیم.
گاهی خودم هم گیج می شوم میان برخی از اعتقاداتم. نه آن قدر مذهبی ام که بتوانم بااین جماعت و درجمع و جلوی چشمان همه دعا بخوانم، نه آن قدر بی اعتقاد که همه چیز را به سخره بگیرم...من آن آدم ها را دوست داشتم. دلم می خواست بعد از تمام شدن دعا با بعضی هایشان هم کلام شوم. آن خانم روضه خوان هم آن قدر چپ چپ نگاهم کرد که سرم را به زیر انداختم...نمیتوانم تظاهر کنم. یعنی هر چه کردم نشد. نتوانستم سینه بزنم! حتی نتوانستم صلوات بفرستم...ساکت نشسته بودم گوشه ای و به مادرم که او هم هاج و واج مانده بود نگاه می کردم. من حداقل بلد بودم بخوانم و نمیتوانستم. مامان اصلا عربی بلد نبود و هیچ دعایی را حفظ نبود...دعای فرج را که می خواندند میگفت این زیارت عاشورا که اولش یک جور دیگر است...اینکه میخوانند کجاست...:) بیچاره مادرم...مادرم مومن است اما نماز نمی خواند. دل رحم ترین آدمی ست که در تمام عمرم دیده ام...با دیدن کوچکترین چیزی اشک هایش سرازیر می شوند. مثل من سخت نیست. سنگدل نیست...مهربانی اش بی مرز است. برای حیوان ها برای حشرات، برای انسان ها...جرات نمی کنم چیزهایی که در جمعیت می بینم برای مادر تعریف کنم...زندگی امراله را...حتی دیالوگ های امین اله... یا آن روز که امین اله غذا نمی خورد...نمی توانم برایش بگویم به کودکانی درس می دهم که کمترین آسیبی که دیده اند تجاوز است...مامان تحمل شنیدنش را ندارد. من هم اوایل نداشتم. حالا سخت تر شده ام. مقاوم تر شاید. گاهی حس می کنم دیگر آدم نیستم. کم پیش می آید اشک بریزم...اما..آن شب اشک ریختم. یاد توهین هایی افتادم که شنیده بودم. یاد روزهای سختی که مرا سخت کردند. تعجب می کنم هنوز احساس برایم مانده. از هر حسی کمی در من جا مانده انگار. تمام احساسم تخلیه نشده. سالاد سزار درست می کنم. مامان گرسنه می شود.

نوشته شده توسط مرگارو در ساعت 20:42 | لینک |

برچسب: روزمرگی, نویسنده: پرهام خوشنام تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 10:52

صفحه بندی