خرید بک لینک

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶



آدم سرش که گرم باشد، هوای نوشتن ندارد. یعنی وقتی برای نوشتن ندارد. اردیبهشت درحال تمام شدن است.زمان زیادی برای تایپ پایان نامه ام ندارم ونگرانم...درگیر کارهایی شده ام که برای من مثل یک لباس گشادند وبه تنم نمی آیند.چرایش رانمیدانم. مراچه به ...؟
اما بیشتر ازهمیشه احساس رضایت میکنم. شور وشوق سابقم را حس میکنم. تاحدی زیادی به خودم بازگشته ام. پدربزرگ خوب است ومن خوشحالم. خبری از بی ادبان نیست. انگار شرشان برای همیشه از زندگی ام کم شده. انگار بلاخره توانستم خودم را از گذشته ی لجن گرفته ای که درآن گیرکرده بودم بیرون بکشم وبه زندگی عادی ام برگردم. به چیزی که برایش ساخته شده ام. تصمیم هایم منطقی تر شده اند. احساساتم کمتر جریحه دار میشود. ارتباطم گسترده تر شده و از قید وبند های بیجایی که برای خودم ساخته بودم، آزادشده ام. نمیدانستم ورود به جمعیت امام علی این همه برایم خوش یمن میشود وگرنه زودتر ازاین ها دست به کارمیشدم. حالا خیلی راحت تر ازقبل میتوانم از آنچه نمیخواهم دست بکشم. میتوانم احساس قدرت کنم. انگار ضعفی نمانده است. گله هایم به صفر رسیده اند و روابطم بادوستانم بسیار بهتر شده است. البته با دوستان واقعی ام نه آنها که چند وقت پیش تصمیم به حذفشان از زندگی ام گرفتم. سعی میکنم قدرشان رابیشتر بدانم. به هرحال امتحانشان را پس داده اند وازآن سرفراز بیرون آمده اند. از قید بند سالگرد گرفتن برای هرچیز کوچکی هم بیرون آمده ام. سالگرد رفتن به باغ های قصرالدشت یا آمدن ورفتن فلان آدم یا ...این ها بی اهمیت ترین چیزهای ممکن اند. کارهای واجب تری دارم از فکر کردن به مشتی آدم بیخود ونامربوط. بنابراین پیش میروم با زندگی...وفکر نمیکنم که چه کسی رادیدم. آن مردک عوضی را. درکافه ش. کاغذی...م. طاهری...بعدها میگویماوکیست
رشته ای برگردنم افکنده دوست
میکشد هرجاکه خاطرخواه اوست

نوشته شده توسط مرگارو در ساعت 23:4 | لینک |

برچسب: نویسنده: پرهام خوشنام تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی