دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۶
چقدر اینجا خاک گرفته...میبینی؟ چقدر زمان سریع می گذرد و عبود می کند از ما. از لحظه هایمان. خسته ام. مبهوت. گیج. نمی دانم چه کاری درست است. دست به هر کاری می زنم. دلم می خواهد چیزی مرا از اتاقم بیرون بکشد تا مثل دیوانه ها هی سراغ گوشی ام نروم. کاش نداشتمش. کاش یکی داستان مرا می نوشت. همیشه درست زمانی که احساس آرامش کردم، اتفاقی گند زد به احوالم. واین بار هم...چرا آمده؟ چرا برگشته؟ این سه سال کجا بوده؟ می گوید: اگر این مدت سکوت کردم به این معنا نبود که حرفی نداشتم. فقط حوصله ی بحث کردن نداشتم! به درک که حوصله نداشتی! مگر من داشتم؟ اگر داشتم که پشت پا نمیزدم به ۵سال زندگی...اگر داشتم که آنطور بی صدا نمی رفتم. نباید جوابش را می دادم. تا طعم تحقیر را بیشتر بچشد. سه سال گذشته و اصلا مدت کمی نیست...اما انگار نه انگار...هنوز همان قدر کله شق و زورگو...همان قدر پررو...گندبزند وجودش که...می دانم یاوه می گویم...اصلا حالم دست خودم نیست...گند مرا بزنند که نمی توانم خودم را کنترل کنم و چیزی نگویم. بازگشت برای من بی معناست. به خیالش می تواند بااین حرفها کارهایش را توجیه کند اما کور خوانده...او هنوز همان آدم احمق و مستبد قبلی ست. اما من دیگر آن دختر چند سال پیش نیستم. برای همین هم می ترسد و محافظه کارانه پیش می آید...همیشه اینطور بود که خودش را به در ودیوار می زد تا فقط جوابش را بدهم. بعد که جوابش را می دادم برعکس می شد. انگار می خواست تلافی کند. بیزار بودم از این رفتار مزخرفش. تاکوچکترین چیزها را میخواست تلافی کند واین برایم قابل تحمل نبود. هر چند همیشه انکار میکرد. نه. هنوز هم یاد نگرفته حرفش را مثل آدم بزند. هنوز خشن است. دعوا دارد انگار. برعکس موسیو.. موسیو خوب بلد بود با پنبه سر ببرد. هرگز کار را به دعوا نمی کشاند. فرمانده اما جمله ی اولش سلام است وجمله ی دومش پرخاش! پرخاش...طلبکارانه حرف می زند. یادش رفته خودش چه کرده. شاید هم عصبانی ست که در حقش قضاوت شده...بااین همه باید اقرار کنم دلم میخواست تا زنده ام برگشتنش را ببینم...هر چند گند زد به اعصابم وحالا هم بی قرارم...اما می ارزید...برای من بازگشت او فقط یک معنا داشت...شکست دربرابرخودش...اما طول می کشد تا بفهمد...تا زمانی که نفهمد بااو حرف نمی زنم. در مقابل این ادم مغرور لجباز فقط یک راه است آن هم لجبازی...
برچسب:
نویسنده: پرهام خوشنام