خرید بک لینک

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶


بازگشت

چندماه است که اینجاننوشته ام...نمیدانم چرا این همه تمایل به عدد یک دارم. همه چیز باید تک باشد نه بیشتر. مدتهاست تلاش میکنم خودم راازاین انحصارطلبی درآورم. نمیشود آنطور که میخواهم...دلم میخواهد بروم استاد راببینم. اما حوصله اش راندارم. دلم مسافرت میخواهد. تهران یااصفهان یا...چه فرقی میکند؟ اینجا راهنوز نیافته است. میتوانم همه چیزرا بنویسم اما نه. نمیدانم چرا نمیتوانم. یانمیخواهم. مساله نوشتن نیست. بنیادی تراست. من حتی به او فکر هم نمیکنم. چه برسد به اینکه بخواهم ازاتفاقات بنویسم...ازاینکه ...ازاینکه میدانم دلش تنگ شده. میدانم شرمنده است ومیخواهد به نوعی دوباره سرحرف زدن رابازکند. وفکر میکند من نمیفهمم. میفهمم اما به روی خودم نمی آورم. سنگ دل نیستم اما دیگر امیدی ندارم. دیگر نمیتوانم مهربانی ام را نشانش دهم. یعنی نمیخواهم. دیراست. برای من آدم ها دیر تمام میشوند. صبرم زیاداست. اما وقتی صبرم تمام شود، تمام است. هیچ راه بازگشتی نیست. من خدانیستم که بگویم صدباراگر توبه شکستی بازآ...من هم یک آدمم. مثل او. مثل بقیه. فرصت بودن من دراین جهان محدوداست. اما خداهمیشه هست. من نمیتوانم ازحدبیشتری به کسی فرصت خوب شدن بدهم. اما خدامیتواند. اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. شاید بعدها نوشتم

نوشته شده توسط مرگارو در ساعت 12:0 | لینک |

برچسب: نویسنده: پرهام خوشنام تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی