درانتظار شکستن سکوتت هستم. اما انگار حرفهایت برزبان نمی آیند. از خواندن نوشته هایت هممحروم شده ام.سرم گرم است به خواندن اراجیف وکری های نزدیک روزهای جمعه. نگرانم. نمیدانم نتیجه چیست. نگران آینده ام...که بدترشود...که خفه تر شوم... باورکن حاضرم درفشار مالی باشم تااینه کسی راه گلویم راببندد...کسی بگوید فکر نکن. نخوان. حرف نزن. واحمقانه تراینجاست که باوقاحت در چشمانم زل زد وگفت : اینهایی که به فلانی علاقه دارند وطرفدارش هستند میخواهند آزادباشند توی بغل هم بلولند...گفتم همانقدر که این چهار سال لولیدیم، چهار سال بدی راهم میلولیم به کوری چشمت:) الاغند...کسی این حرف را زد که هرزگی رابه حد اعلا رسانده...وفکر میکند دیگران هم مثل او دغدغه ی لولیدن دارند. من نگران تو هستم دخترم. نگران آینده ی تو...نمیدانم چه مسیری پیش خواهد آمد اگر آنچه میخواهیم، باردیگر نشود. کاش قدرت داشتم انارکم...کاش میتوانستم زمین رابرایت بهشت کنم. ودهان کسانی که باگستاخی حرف از لولو و لولیدنمیزنند را گل بگیرم. کاش میتوانستم به قول حسین: تلفن بزنم و بگویم :خلاصش کنید. ..یا فحش دهم به کسانی که سر مشتی آدم عوضی دوستی چند ساله شان راخراب میکنند فقط چون طاقت شنیدن ندارند. شنیدن حرف مقابل...وبلاکت میکنند...
امروز وقتی دراتاق شیری بودم و داشتم یک قضیه راتوضیح میدادم، شیری میان توضیحم حرفم راقطع کرد وپرسید راستی دکترا امتحان دادی؟ گفتم نه...پرسید چرا ودلیلش راگفتم. سرش راتکان داد وگفت حیف تو...گفتم چرادکتر؟:) گفت حیفی دیگه...باید دکتراتوبگیری حتما...گفتمچشم...بی آنکه فکر کنم گفتم چشم...حیف من؟ که این همه خسته ام؟
راستی جناب آزاد هم کاندید شدند:)...ومن خوشنود شدم ازجواب ردی که سه سال پیش به اوداده بودم:) خلاصه که بگذرازین بیت وغزل
نوشته شده توسط مرگارو در ساعت 18:29 | لینک
|
برچسب: اردیبهشت,
نویسنده: پرهام خوشنام
تاريخ: دوشنبه
8 آبان
1396 ساعت: 21:36